کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

و عاشورا هم گذشت و دل های شیعیان و نه همه مومنان عالم در غم سید الشهداء دوباره زنده شد. عاشورا یعنی تقابل نور و ظلمت، روشنایی و جهل، حقیقت و باطل. و سرشت این عالم نیز بر این تقابل ها بنا شده است و از این روست که گفته اند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا. نور و حقیقت مجسم، حسین(ع)، خود را به قربانگاه کربلا رساند تا نور حقیقت تا به ابد روشن بماند و چراغ راه حق طلبان و گرمای تپش قلوب مومنان باشد، چرا که گفته اند حسین(ع) مصباح هدایت و سفینه نجات است.

آنگاه که ظلمات این روزگار، فضا را تیره و تار می کند و دیده ها از یافتن حقیقت عاجز می مانند، نور حسین(ع) است که ظلمت را به کنار می زند؛ آنگاه که دلهای زنگار زده ما، تمنای پرواز نمی کند، حرارت وجود حسین(ع) است که دل ها را جلا می دهد و شوق لقای یار را بجای دست و پا زدن در این دنیای زبون در دل قرار می دهد. ولی این نور و گرمای وجود حسین(ع) تنها به قلوب حق طلبان و مومنان وارد می شود چرا که ان لقتل الحسين حراره في قلوب المومنين لن تبرد ابدا. اهل ایمان و حقیقت، سرمشق از حسین(ع) می گیرند و اهل باطل، دستور از مستکبرین و دیوهای انسان نما می گیرند و به جنگ حسین(ع) می روند. و این مواجهه حق و باطل خواهد بود تا آن زمان که آخرین ذخیره الهی ریشه باطل را از بن برکند.

و امسال هم عاشورایی دیگر بود و باطل جلوه ای دیگر از سیاهی و ظلمت خود را عیان کرد. و این ظلمت همان زائیده فتنه ای است که فتنه سازان آن را شروع کردند و پس از آن به کنجی خزیدند و تنها هنرشان شد نوشتن سیاهنامه و تهییج جماعتی فریب خورده و ساده اندیش.

و حال شیخشان پیام تعزیت می دهد که ای وای عزاداران حسین(ع) را زدند و کشتند. خدایا چه شده بر این جماعت که آن زنان بی حجاب و آن مردان لاابالی و آنان که در ماه رمضان همراه با روزه خواری فریاد می زدند نه غزه و نه لبنان، و آنان که شب عاشورا به جای رفتن در تکیه ها ، آخرین فرامین را از رسانه های بیگانه و سایت های ضد انقلاب می گرفتند، در پیام شیخ می شوند عزادار حسین(ع) و آن جوانان بی ادعا و پاک سیرت که در این غوغای زمانه و ظلمت فتنه گران، در به در به دنبال تکیه ای و علمی هستند تا در زیر آن گریه کنند و سینه داغدار خود را با یاد حسین(ع) جلا دهند، می شوند جماعت وحشی. خدایا این قوم به کجا می روند و در قلوبشان چه می گذرد که اینگونه حقیقت را باطل و باطل را حقیقت نشان می دهند، فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا.

و باز هم یاد حسین(ع) است که به قلب های شکسته امید می دهد، یاد زینب است که صبر می دهد و یقین به نصرت پروردگار عالمیان است که امید به آینده ای روشن را نوید می دهد، آینده ای که از آن صالحان است، أن الأرض يرثها عبادي الصالحون.

امروز و نه هر روز، صحنه ای دیگر از عاشورا است و تقابلی دیگر است از حقیقت و باطل. اما یقین داریم که عاشورای امروز دیگر با کشته شدن حسین(ع) و غلبه یزیدیان به پایان نخواهد رسید. امروز اگر عاشورایی دیگر شود، این یزیدیان زمان و مستکبرین عالم هستند که از صحنه روزگار محو خواهند شد چرا که امروز دیگر حسین(ع) غریب کربلا نیست و آنچه در این زمانه بر ما رقم زده اند نصرت حسینیان و منتظران مهدی (عج) است و این وعده خداوند بر صابرین است، و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا.

http://www.mobin-group.com/image/reg/images/8425166_resize_2.jpg

نوشتن دیدگاه

حكومت پول و كالا، نظری از شهید مطهری

نويسنده  ای در كتابی جامع و مفيد كه در زمينه اقتصاد سرمايه‏ داری و اقتصاد كمونيستی نوشته است به جنبه اخلاقی حكومت پول بر اجتماع‏ توجه می‏كند و می‏گويد : ” تسلط فوق العاده ” طلا ” در اجتماع معاصر ، غالبا باعث تاثر و انزجار قلبهای حساس  است . مردان طالب حقيقت هميشه تنفر خود را نسبت‏ به اين ” فلز پليد ” ! ابراز می‏دارند و فساد اصلی اجتماع معاصر را بواسطه وجود طلا می‏دانند ، ولی در حقيقت تكه‏ های دائره مانند يك فلز زرد و درخشنده كه طلايش می‏نامند تقصير و گناهی ندارد. قدرت و تسلط پول‏ نماينده و مظهر عمومی قدرت و تسلط اشياء بر بشر است ، اين قدرت تسلط  اشياء بر بشر است ، اين قدرت تسلط اشياء بر بشر از خصائص عمده اقتصاد بدون نظم و مبتنی بر مبادله می‏باشد . همانطور كه بشر بی تمدن زمان قديم‏ بتی را كه به دست خود می‏ساخت معبود و مسجود خود قرار می‏داد و آنرا  می‏پرستيد ، بشر دوران معاصر نيز مصنوع خود را می‏پرستند و زندگيش تحت‏ تسلط و اقتدار اشيائی است كه به دست خود ساخته و پرداخته است . . .  برای آنكه كالا پرستی و پول  پرستی كه ناپاكترين شكل تكامل يافته كالا پرستی‏ است به كلی ريشه كن شود ، بايد علل اجتماعی كه آنها را به وجود آورده است از بين برد و سازمان اجتماع را طوری تنظيم كرد كه سلطه و اقتدار سكه‏های كوچك اين فلز زرد و درخشان بر بشر محو و نابود گردد . در چنين سازمانی ديگر حكومت‏ اشياء بر بشر وجود نخواهد داشت ، بلكه بر عكس بشر منطقا و بر طبق نقشه‏  معين بر اشياء حكومت خواهد كرد و احترام و گرامی داشتن ” شخصيت بشر ”  جايگزين پرستش پول خواهد بود ” ( – اصول اقتصاد نوشين ، فصل ” شكل ارزش پول ) .

نظر شهید مطهری  در این باره :

ما با نظر نويسنده مبنی بر اينكه حكومت اشياء بر بشر و مخصوصا حكومت‏  پول بر بشر بر خلاف شؤون و حيثيت و شرافت  بشری است و در دنائت و پستی‏ نظير بت پرستی است موافقيم ، ولی با راه چاره انحصاری او موافق نيستيم.  اينكه از نظر اجتماعی و اقتصادی بايد اصل مالكيت اشتراكی جای او را بگيرد يا نه ؟ مورد بحث ما نيست ، ولی پيشنهاد اين راه از جنبه اخلاقی‏ درست مثل اينست كه برای آنكه روح امانت را به اجتماع باز گردانيم‏ موضوع امانت را معدوم سازيم . بشر آنگاه شخصيت خود را باز می‏يابد كه شخصا گريبان خويشرا از تسلط پول‏ خلاص كند و خود را از اختيار پول خارج سازد و پول را در اختيار خود قرار دهد ، شخصيت واقعی آنجا است كه امكان تسلط پول و كالا باشد ، در عين حال بشر بر پول و كالا حكومت كند نه پول و كالا بر بشر ، اين چنين شخصيت داشتن همان است كه اسلام آنرا ” زهد ” می‏نامد .  در مكتب تربيتی اسلام انسان شخصيت خويشرا باز می‏يابد بدون آنكه نيازی‏ به از بين بردن حق تملك در كار باشد . تربيت يافتگان اسلام در پرتو تعليمات اسلامی به نيروی ” زهد ” مجهزند و حكومت پول و كالا را از خويشتن دور و حكومت خويشرا بر آنها مستقر می‏سازند .

بر گرفته از کتاب سیری در نهج البلاغه شهید مطهری

خودم: دو نکته به نظرم در اینجا مهم است. نکته اول: روش پی بردن به سیستم مطلوب اسلامی، بدون شک اجتهاد در مبانی علوم اسلامی و استخراج اصول بنیادین آن است، ولی برای کسانی که این مسیر برای آنها میسر نیست رجوع به آثار امثال شهید مطهری یک راه میانبر و کارآمد است. با تعمق در این آثار می توان به جنبه هایی از الگوهای مطلوب در اسلام رسید.

نکته دوم: بر اساس نظری که شهید مطهری دارند، مشخص می شود که در اسلام برای دستیابی به الگوی مطلوب لزوما نباید هرآنچه به ظاهر دارای جوهره دینی نیست را کنار گذاشت. اسلام می خواهد با همین امکانات و الزامات و محدودیت ها و قواعدی که بر عالم طبیعت حاکم است انسانهایی بسازد که فراتر از این محدودیت ها بیندیشند و نگاهی به امتداد ابدیت داشته باشند.

نوشتن دیدگاه

یاران شتاب كنید

عقل می گوید بمان وعشق می گوید برو… واین هر دو، ‌عقل وعشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان درحیرت میان عقل و عشق معنا شود.

یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. این دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و … بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است … گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟… و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.

فتح خون، شهید آوینی

(2) دیدگاه

برگی از انتخابات-1

انتخابات تمام شد اما حواشی و اثرات آن سال ها خواهد بود و منشا ریزش ها و رویش های جدیدی خواهد شد. افراد به تحلیل های واضح تری رسیدهاند و خطوط مشخص تر شده است، روحیات نمایان تر شده و … از آنجا که نمی توان از کنار جوانب و آثار آن به راحتی گذشت بد نیست هر از چندی برخی از ابعاد آن را بررسی کنیم.
چه کسی مقصر بود؟
سوالی که همه درذهن دارند که چه کسی باعث و بانی اینهمه مشکلات سیاسی در جامعه شد. هر کسی از نگاه خود تقصیر را به گردن فرد، گروه یا تفکری خاص می اندازد.
به نظر من هر کسی و هر گروهی به میزانی که در بینش و رویکردهایش انحراف و نا بالغی وجود داشت دچار اشتباه شد. البته بزرگی و اهمیت این اشتباهات درسطوح مختلف متفاوت است.
اما سوال اصلی این است که انحراف را باید بر اساس چه معیارهایی بسنجیم. اینجاست که عرصه شناخت و نقد شکل می گیرد و یک بازگشت به مفاهیم و مبانی بنیادین. دراینجا دیگر سطحی فکر کردن، احساسی عمل کردن و منفعلانه رفتار کردن هیچ راهی به سمت شناخت باز نمی کند بلکه باید با بصیرت کافی به مفاهیم دوباره رجوع کرد و رفتار افراد را بر اساس یک شناخت جامع بررسی کنیم و نه اینکه رفتارها به شناخت جهت دهند.
البته اینکه بحث کنیم چه کسی دعوا را شروع کرد و اینکه در مناظرات چه کسی بیشتر مقصر بود نهایتا به یک جدال و بحث غیرموجه منجر می شود، که کمکی به شناخت نمی کند. به نظر من احمدی نژاد، میرحسین و کروبی هرسه دچار اشتباهاتی شدند چرا که هر سه دارای ضعف در بینش و رفتار سیاسی در درجات مختلف بودند. این اشتباهات در سطوح بالا به دلیل همزمان شدن با انتخابات که در آن همه افراد در همه سطوح در آن درگیر می شوند منتقل شد و متاسفانه برخی از پیامدهای منفی اجتماعی و التهابات را در پی داشت. اما اشتباههای که بعد از انتخابات شکل گرفت و منجر به لشکرکشی های خیابانی و ایجاد تضادهای اجتماعی شد خیلی مهمتر، قابل تامل تر و دارای ارتباط عمیق تر با مفاهیم و بنیان های اصلی بود.
سعی می کنم هر از چندی برخی از نکات و جنبه های انتخابات و اثرات آن را بنویسم البته نظرات دوستان هم بسیار شنیدنی خواهد بود.

(6) دیدگاه

قرآن درمانی

تا حالا خیلی شنیده ام که قرآن فقط برای برخی مراسم و تشریفات و برنامه های ظاهری خوانده می شود و ما از آن دور افتاده ایم. اما سوال اینجاست چرا اینطور شده؟ چرا با قرآن مانوس نیستیم و چرا نمی توانیم قرآن را بخوانیم و در وجودمان حس کنیم؟
نمی دانم چرا ولی احساس می کنم در اینجا نسبت به ایران حس بهتری در قرآن خواندن به من دست می دهد و دوست دارم در معانی آن بیشتر فکر کنم. شاید یک دلیل این باشد که کثرت نعمت در ایران انسان را از بزرگی نعمت غافل می کند.
ای کاش ما قرآن را می فهمیدیم و با آن مانوس می شدیم تا در قیامت، پیامبر(ص) در پیشگاه خدا شکایت نمی کرد که "ان قومي اتخذوا هذا القرءان مهجورا". ولی متاسفیم که وقتی کسی می گوید قرآن با انسان حرف می زند می خواهیم تست کنیم که آیا واقعا قرآن چنین توانایی دارد. متاسفانه قرآن تنها شده وسیله استخاره ما، تزیین سفره عید و سفره عقد و بر سر قبر.
من نمی دانم چند نفر این مطالب را می خوانند و چه برداشتی از آن دارند، اصولا دیگر دنبال آن نیستم که چه نوع مطلبی به مزاق خواننده خوش می آید و…. اینها دل نوشته هایی است که روزی دوباره برگردم و مرور کنم که ترجیحات، دغدغه ها و آرزوهایم چه بوده است.
اگر ما به این باور قطعی برسیم که قرآن همان سخن صریح، تحریف نشده و مستقیم خداوند به بندگانش است نگاه ما و نوع استفاده ما از قرآن فرق می کرد. آقای امجد(حفظه الله) می گفتند قرآن را طوری بخوانید که انگار دارد بر شما نازل می شود. ای کاش به معانی قرآن نزدیک می شدیم و درک می کردیم وقتی خداوند می فرماید: "إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ" و باور میکردیم که "مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِالْعِزَّةُ جَمِيعًا إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُالصَّالِحُ يَرْفَعُهُ".
قرآن را باید به عنوان داروی جان و طبیب روح بخوانیم و هضم کنیم.
و باز هم تاسف برای خودم که اینها را نوشتم ولی ….

(2) دیدگاه

داستان کودکی

خود را جای یک کودک خردسالی قرار دهیم که در حال انجام یک کاریست که می تواند برای او بسیار خطرناک باشد. با تمام توان و با هر زبانی که شده سعی می کنیم او را منصرف کنیم که اگر مثلا از آنجا بالا بری اینجور میشه و یا اگر دستت را به اجاق داغ بزنی اینجور. ولی بعضی وقتا کودک از روی عدم معرفت نسبت به غایت کاری که انجام می دهد توجهی به والدین نمی کند و بر تصمیم خود برای انجام آن کار خطرناک پافشاری می کند. هر چه کودک به آستانه خطر نزدیک می شود پدر و مادر افروخته تر می شوند و حتی ممکن است با خشم او را نهیب بزنند و تهدید کنند که اگر ادامه بدهی خودمان تنبیهت می کنیم قبل از آنکه خودت بلایی بر سرت خودت بیاوری. در اینجا کودک پریشان می شود که چرا والدینی که این همه به او محبت کرده اند حالا به او وعده تنبیه می دهند در حالی که هنوز از عاقبت آن فعل خطرناکی که قصد انجامش را داشت خبر ندارد. به هر حال کودک دو راه حل بیشتر ندارد، یا سر تعظیم در برابر والدین پایین آورد و از تصمیم خود بازگردد که نتیجه اش در سلامت ماندن است و یا اینکه هنوز لجوجانه به راه اشتباه خود ادامه دهد که نهایتا والدین او را در آستانه انجام آن گرفته و احیانا پرخاش و یا تنبیهی هم انجام می دهند که البته در این حالت نیز نهایتا او سلامت می ماند ولی با خاطره بدی از برخورد والدین. یک حالت هم هست که متاسفانه کودک در یک زمانی دور از چشم والدین تصمیم خود را انجام می دهد و آنچه نباید اتفاق می افتد.
این تصور را در ذهن داشتم که دیدم این دقیقا همان داستان همه ما در این عالم است. بعد معرفت ما در این عالم اندک و خطرات زیاد. بعضی وقتا می بینیم که یک دست پنهانی یک نهیبی بر ما می زند و یا به اصطلاح یک حالی از ما گرفته می شود ولی نمی توانیم واقعیت آن را درک کنیم. خدا ما را برای ابدیت خلق کرده ولی ما همچون کودکی نا آشنا به این حرکت آفرینش هستیم. به جای آنکه بر فطرت ابدی خود استوار بمانیم با اراده خود، خودمان را در این چاله چوله های تنگ دنیا می اندازیم. عجیب این آیه بر دل می نشیند:
فاقم وجهک للدين حنيفا ، فطرت الله التي فطر الناس عليها، لاتبديل لخلق الله ، ذلک الدين القيم و لکن أکثر الناس لايعلمون

روي دلت را سوي اين دين اعتدال گردان و برآن پايدار باش، آييني برخاسته از فطرت الهي که قلوب انسانها آن را ميطلبد، چرا که بر آن سرشته گشته، اين آفرينش توحيدي تغيير پذير نخواهد بود، اين است ديني که تکيه‌گاهي استوار است، هرچند اين حقيقتي است که بيشتر مردم آن را نميدانند.
الروم، آیه 30

نوشتن دیدگاه

جناب “من”

بعد از مدتی که در سکوت و حیرت گذشت تصمیم به نوشتن برای همان تعداد اندک دوستان که هر از چندی به این کلبه مجازی یک سرکی می کشند، گرفتم. البته این انتخابات هم دل و دماغی برای ما نگذاشت و برخی از دوستان هم از برخی نوشته های بنده بعضا دل خوشی نداشتند ولی این دوران هم خواهد گذشت و قضاوت های واقعی بماند برای آیندگان.
و اما بعد، در مورد جناب "من" نکته ای به ذهن رسید که بد ندیدم آن را ابراز کنم.
ای کاش برای یک بار هم که شده از خودمان صادقانه می پرسیدیم تا چه میزان، حرف ها، قضاوت ها، مواضع و نوشته هایمان برای راضی کردن جناب من است و تا چه میزان برای حقیقت است. البته خیلی به این قضیه از لحاظ فلسفی نمی خواهم نگاه کنم ولی یک خلوت درونی و پاسخ صادقانه به این سوال می تواند در این روزگار وانفسا بسیار چاره ساز باشد. به یاد فیلمی که در باره شهید همت پخش می شد افتادم که می گفت ما همه چیزمان باید برای خدا باشد. هر چند که ما با این نوع نگاه در زندگی فاصله داریم و جنود جهل با تکبر، خودبینی، نفس و هزار راه دیگر ما را به مسیر دیگر هل می دهد ولی چرا نباید دعا کنیم که حداقل در این مسیر باشیم. حال که روز عرفه نزدیک است اگر حالی دست داد ما را هم دعا کنید.

(6) دیدگاه

جزم اندیشی در علوم انسانی

مقام معظم رهبری در یکی از دیدارهای اخیرشان فرمودند: «مبانی علوم انسانی غرب که در دانشگاههای کشور به صورت ترجمه ای تدریس می شود، جهان بینی مادی و متعارض با مبانی قرآنی و دینی است، در حالی که پایه و اساس علوم انسانی را باید در قرآن جستجو کرد» [1]. در این نوشتار اندک سعی می شود به برخی از ابعاد این موضوع پرداخته شود.

همانطور که می دانیم پیدایش دانشگاه به سبک نوین در ایران عمری کمتر از یکصد سال دارد و زمانی که ما شروع به تاسیس دانشگاه و آموزش رشته های مختلف نمودیم، دانشگاه در غرب عمری بیش از چهارصد سال داشته است و در این مواجهه با عصر جدید، فرصتی برای اندیشیدن در مبانی معرفتی علوم انسانی وجود نداشته است. با این وجود در طول دهه های اخیر اندیشمندان اسلامی تلاش هایی را برای احیای علوم انسانی مبتنی بر مبانی معرفتی اسلام داشته اند که البته هنوز راهی طولانی برای احیای این علوم در پیش است.

متاسفانه به دلایل مختلف که به برخی از آنها دراین نوشتار اشاره خواهد شد علوم انسانی در کشورمان از فقر نظریه پردازی رنج می برد و در دانشگاه هایی که رشته های علوم انسانی را ارائه می دهند نیز حرکت جدی برای واکاوی مبانی علوم انسانی و نظریه پردازی مبتنی بر مبانی معرفتی اسلامی دیده نمی شود. در برخی موارد حتی روحیه جزم اندیشی در دانشگاهها باعث شده است در مبانی همین علوم غربی نیز نتوان انتقاد و نوآوری جدیدی ارائه کرد. به یاد دارم که در دوره کارشناسی ارشد و زمانی که استاد در درس اقتصاد کلان پیشرفته در حال توضیح راجع به یکی از نظریات فریدمن (که در علم اقتصاد کاملا شناخته شده است) بود، از ایشان پرسیدم که اگر فلان متغیر را در مدل فریدمن به صورت دیگری مورد استفاده قرار دهیم آنگاه مدل به واقعیت نزدیکتر خواهد بود. در حالی که انتظار می رفت استاد این فرض تغییر در مدل را در کلاس به بحث بگذارد، متاسفانه برخورد غیر منتظره ای با این سؤال صورت گرفت که انگار طلبه ای بخواهد  تعمدا آیه ای از قرآن را به صورت تحریف شده نزد استاد قرائت کند.

البته جالب است بدانیم که در محیط های علمی در دانشگاههای غربی اینگونه نگاه جزم اندیشانه به علوم انسانی، که در کشور ما توسط برخی اساتید علوم انسانی و اکثرا فارغ التحصیل از غرب صورت می گیرد، وجود ندارد. در آنجا حتی در نظریات کاملا پذیرفته شده نیز می توان ایراد وارد کرد و استاد سعی می کند نقد وارده را بر اساس مبانی روش شناسی نظریه مذکور بررسی و تحلیل نماید. این موضوع نشان می دهد که متاسفانه برخی از اساتید ما در علوم انسانی در دفاع از مبانی علوم وارداتی با تعصب بسیار بیشتری از خود نظریه پردازان آن، سعی در خدشه ناپذیر نشان دادن مبانی این علوم دارند.

علوم انسانی را می توان مجموعه علومی قلمداد کرد که به بررسی رفتارهای فردی و یا اجتماعی انسان می پردازند. بر این اساس علومی همچون روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد، ادبیات، فلسفه و … به عنوان علوم انسانی شناخته می شود. وجه تمایز علوم انسانی با علوم طبیعی( فیزیک، شیمی و…) و یا علوم دقیقه (ریاضیات، منطق و…) در این است که در علوم انسانی آنچه اهمیت پیدا می کند، نوع نگرش به انسان به عنوان موضوع مورد مطالعه و رابطه او با جهان اطراف و جامعه است.

برای آنکه ریشه های شکل گیری مبانی معرفتی علوم انسانی را بررسی کنیم می توان به نقطه شروع این علوم به سبک نوین از دوران بعد از رنسانس رجوع کرد. در آن زمان (دوران قبل از مدرنیسم) رفتارهای کلیسا و نوع برخورد کلیسا با دانشمندان باعث شکل گیری جریانی افراطی در علوم گشت که بر اساس آن برای رسیدن به نتایج کاملا علمی می بایست تنها در چارچوب ادراکات بشری که مستقل از هر نوع دانش فرا حسی است فکر کرد. همچنانکه شهید مطهری در بحث علل گرایش به مادیگری بیان می کنند که کلیسا چه از نظر نارسایی در الهیات و ماوراءالطبیعه و چه از نظر رفتار غیر انسانیش با توده مردم خصوصا طبقه دانش مندان و روشن اندیشان باعث گرایش به سمت مادیگری شد [2]. این نوع رویکرد در علوم انسانی باعث شد نوع نگاه به انسان تنها معطوف به جنبه های مادی زندگی بشری گردید که در آن دیگر نیازی به منبع شناختی همچون وحی وجود ندارد و علوم انسانی در چنین بستر معرفت شناختی رشد کرد، که در آن انسان بدون توجه به جایگاه او در نظام آفرینش و محدود به زندگی مادی دیده می شود.

آنچه که امروزه تحت عنوان علوم انسانی در دانشگاهها (اعم از دانشگاههای غربی و ایران) تدریس می شود را می توان به عنوان پوسته ای تصور کرد که در زیر آن لایه های مختلف معرفتی وجود دارد که هر چه به هسته آن علوم نزدیک می شویم در واقع مبانی اولیه فلسفی که زیر بنای علوم است، نمود می یابد. به طور خلاصه باید گفت، هسته فلسفی علوم انسانی در غرب ریشه در نگاه ماتریالیستی و اومانیستی به انسان  دارد که این نگاه معرفت شناختی در سطوح بالاتر به رویکرد فردگرایی روش شناسی در علوم خواهد رسید. در این چارچوب معرفتی رابطه انسان با خدا قطع می شود و نظریاتی که خارج از دایره ادراک بشری به طور تجربی و یا حسی باشند ارزش علمی نخواهند داشت و وقتی نظریه ای فاقد ارزش علمی باشد آنگاه نظریات دیگر که مبانی معرفت شناختی آن سازگار با رویکرد ماتریالیستی و اومانیستی است جایگزین خواهد شد و این نظریات پایه، به عنوان ستون و چارچوب اصلی علوم انسانی رشد خواهند کرد.

برای شناخت بهتر اثرات این نوع جهان بینی بر رشد علوم انسانی، به طور مختصر به بررسی اندیشه اومانیسم می پردازیم. اومانیسم [3] در فارسی به صورت اصالت انسان، انسان گرایی، انسان مداری و … ترجمه شده است. این مکتب، انسان را محور ارزش ها قرار می دهد یعنی اصالت به اراده و خواست او داده می شود. در این نظریه همه چیز از انسان شروع می شود و به انسان نیز ختم می شود و هیچ حقیقتی برتر از انسان وجود ندارد. بنابراین بر اساس این تعریف می توان دید که چگونه اومانیسم در مقابل مکتب دین که بر اساس خدامحوری است قرار گرفته است. در نگاه اومانیستی انسان در این جهان کاملا آزاد است و تا زمانی که به دیگران متعرض نشود بدون آنکه پاسخگوی رفتار خود باشد به هر نحوی که تمایل داشت می تواند رفتار کند که این رفتار در حوزه فردی محدود به هیچ چارچوب و قیدی نیست چون اصولا در این نوع نگاه به انسان، هیچ چارچوب پذیرفته شده ای که خارج از قوه ادراک بشری باشد پذیرفته نیست و بنابراین انسان مانند موجودی رها شده در این عالم پاسخگوی آنچه انجام می دهد نخواهد بود در حالی که خداوند می فرماید: «أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى» (آیا انسان گمان می کند بی هدف رها می شود؟) [4]. بنابراین در نگاه توحیدی انسان نه تنها در این عالم رها نشده است بلکه در برابر آنچه که انجام می دهد در روز قیامت باید پاسخگو باشد.

اومانیسم را در مقابل اصالت خدا، به اصالت بشر نیز تعریف کرده اند. در اندیشه اسلامی انسان دارای کرامت ذاتی و اشرف مخلوقات است، اما این مقام و منزلت را تنها درذیل بندگی خداوند به دست می آورد، حال آنکه در اندیشه اومانیستی بشر اصل و مدار عالم فرض می گردد و عقل خود بنیان بشری، مستقل از وحی به عنوان راهنما و معلم زندگی وی تعیین می گردد. به این دلیل اومانیسم در مقابل خداگرایی قرار دارد [5]. در این نگاه، انسان مستقل از هرنوع منبع متعالی (فرا بشری) خود نقطه آغاز و پایان شناخت و معرفت است.

برای آنکه نشان دهیم چگونه فلسفه اومانیسی به عنوان سنگ بنای علوم انسانی نوین شکل گرفت به طور نمونه می توان به رابطه این نوع تفکر بر گسترش علم اقتصاد در طول سده های اخیر توجه کرد. پریبرام [6] معتقد است که تاریخ تعقل اقتصادی جزئی از کل تاریخ اندیشه غربی است و گرایش های فلسفی بزرگ، تاثیر تعیین کننده ای در تحول و شکل گیری اندیشه های اقتصادی داشته اند [7]. در واقع جریان تفکر اومانیستی بعد ازدوران رنسانس از طریق ایجاد مفاهیم نومینالیسم [8] و فردگرایی [9] تاثیر شگرفی در شکل گیری معرفت شناسی علم اقتصاد گذاشت. معرفت شناسی نومینالیستی باعث تغییر تفکر ذاتگرا [10] به تفکر فرضیه ای [11] شد که بر اساس آن وجود واقعی مفاهیم در خارج از ذهن زیر سؤال می رود [12]. جان لاک پایه گذار اندیشه نومینالیستی است و آدام اسمیت نیز متاثر از این اندیشه، اقتصاد سیاسی کلاسیک را مطرح کرد. در نظریه اسمیت سه مفهوم بنیادی: آزادی، فرد و نفع شخصی وجود دارد که این مفاهیم مؤلفه های نظم خاصی به شمار می روند که به نظر اسمیت نفع عمومی حاصل عملکرد آن است که این نظم همان اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد است [13].

بنابراین می توان گفت پایه و اساس اقتصاد کلاسیک که در ادامه منجر به شکل گیری علم اقتصاد به شکل نوین گردید ریشه در فلسفه اومانیسم دارد که در آن انسان به عنوان خواستگاه و معیار ارزش در نظر گرفته می شود و اینجاست که احساس استغناء از وحی و استمداد از شناخت فرا بشری منجر به فاصله گرفتن مبانی معرفتی علوم انسانی از منبع وحی می گردد.

حال اگر به مبانی علوم انسانی بر اساس نگاه اسلامی بپردازیم خواهیم دید که هسته معرفتی علوم انسانی- اسلامی مبتنی بر منابع دیگری است که علوم انسانی متعارف فاقد آن است و آن اتصال به منبع وحی است که باعث شکل دادن هسته معرفتی علوم اسلامی خواهد شد. بنابراین می توان گفت تمایز مهم بین علوم انسانی متعارف و علوم انسانی مبتنی بر نگاه اسلامی آن است که در علوم انسانی-اسلامی ، هسته اصلی معرفت شناسی مبتنی است بر منبع وحی و حدیث که با استفاده از عقل و اجتهاد می توان این هسته را شناخت و به لایه های دیگر معرفت شناسی که در سطوح بالاتر به روش شناسی علوم انسانی-اسلامی خواهد رسید، دست یافت.

آنچه باعث برتری اندیشه اسلامی بر اندیشه های غربی همچون اومانیسم می شود اتصال عقل با وحی است. البته در این نگاه هیچ تضادی بین عقل و شناخت علمی وجود ندارد، به بیان  دیگر وحی به عنوان منبع شناخت واقعی که در آن هیچ خطایی راه ندارد به کمک عقل آمده و باعث بارور شدن عقل می شود در حالی که در اندیشه غربی با انفصال عقل از منبع وحی، نهایتا تلاش برای شناخت به شک گرایی و توهم منجر خواهد شد. در واقع باید گفت در اندیشه اسلامی چیزی از علم کاسته نمی شود بلکه بواسطه اتصال با منبع شناخت حقیقی، راه برای یافتن روش های علمی دقیق تر و رفع ابهامات از علم گشوده خواهد شد. امام موسی ابن جعفر(ع) به هشام ابن حکم می فرماید: «ای هشام، خدا پیامبران و رسولانش را به سوی بندگانش نفرستاد، مگر برای آنکه از طریق خدا خردمند شوند. پس هر که نیکوتر پذیرد معرفتش بهتر است. وآنکه به فرمان خدا داناتر است، عقلش نیکوتر است، و کسی که تعقلش کاملتر است مقامش در دنیا و آخرت بالاتر است.» [14].

در پایان باید گفت حال که سی سال از عمر نظام جمهوری اسلامی می گذرد بسیار بجاست که همه اندیشمندان در حوزه علوم انسانی (در حوزه و دانشگاه) و نیز مجریان مربوطه یک حرکت جدید را در راستای تبیین مبانی علوم انسانی اسلامی شروع کرده و دانشگاههای کشور را از نخوت و ترجمه زدگی در علوم انسانی نجات دهند. به امید آنکه روزی شاهد رنسانسی در علوم انسانی اسلامی باشیم.

————————-

پینوشت:

[1]  دیدار با بانوان قرآن پژوه، 28/7/88

[2]  شهید مطهری، علل گرایش به مادیگری

[3]  Humanism

[4]  قرآن کریم، القيامة، 36

[5]  مهدی عبداللهی، اومانیسم، پژوهشکده باقرالعلوم

[6]  Karl Pribram

[7]  موسی غنی نژاد، 1376

[8]  Nominalism

[9]  Individualism

[10]  Essential

[11]  Hypothetical

[12]  مریم صانع پور، تاثیر مبانی معرفت شناختی اومانیسم در اقتصاد

[13]  موسی غنی نژاد ، 1376

[14]  کلینی، جلد 1، ص 18

۱ دیدگاه

آسیب شناسی جریان سبز و آینده آن

جریانی که بعد از انتخابات اخیر به نام جریان سبز شکل گرفت به مرور زمان در حال مواجهه با چالش های نظری و عملی متفاوتی است که نهایتا بقاء و یا اضمحلال این جریان به نوع تصمیم گیری عناصر کلیدی این جریان در مواجهه با اینگونه چالشها بستگی خواهد داشت. بررسی فرایند شکل گیری و دوره بقای جریان های سیاسی بعد از انقلاب می تواند به عنوان معیاری برای سنجش امکان بقاء یا اضمحلال جریان ها مورد تحلیل و استفاده قرار گیرد.

بدون شک اصل کلی که می تواند تعیین کننده بقای جریانات سیاسی و یا اجتماعی باشد، میزان همسو بودن پایه های شکل گیری آن با اصول و پایه های اصلی نظام است که این اصل کلی به دو دلیل غیر قابل انکار است. اولا مردم در طول سالیان بعد از انقلاب اثبات کرده اند که بیش از سیاسیون به پایه های اصیل نظام وابسته و نزدیکترند و برای حفظ آن تلاش می کنند و بنابراین چنانچه در کوتاه مدت فرصت کافی برای مردم نباشد تا میزان نزدیکی یک جریان را به پایه های اصیل نظام تحلیل و ارزیابی کنند اما با گذشت زمان و روشن شدن جنبه های مختلف یک جریان، مردم به تشخیص کاملی خواهند رسید و با تصمیم گیری ها و جهت گیری هایشان زمینه بقاء و یا اضمحلال یک جریان را فراهم خواهند کرد. دلیل دوم برای تایید اصل کلی اشاره شده در بالا، امکان ایجاد تعارضات قانونی و ساختاری در صورت غیر همسو بودن با پایه های اصلی نظام است. بدون شک چنانچه در کشوری جریانی بخواهد غیر همسو با ساختار نهادی و قانونی کشور حرکت کند نهایتا با ایجاد تضادهای های قانونی، زمینه ی برای رشد و توسعه بیشتر را نخواهد داشت.

حال با توجه به این توضیح مختصر، می توان بررسی کرد که جریان سبز تا چه میزان به طور همسو با ساختار نهادی و قانونی کشور حرکت می کند و یا به بیان دیگر تا چه میزان پایه های آن به موازات پایه های اصیل نظام شکل گرفته است. البته از آنجا که این جریان از لحاظ سیاسی رسمیت نیافته است و اساسنامه و یا مرامنامه مشخصی ندارد بنابراین بر اساس مولفه های دیگر که در زیربدان اشاره می شود، به تحلیل و آسیب شناسی این جریان خواهیم پرداخت:

1. رفتار شناسی رهبران جریان: از مهم ترین عوامل موفقیت و یا سقوط جریان های اجتماعی نقش فعال رهبران آن در طی فرایند شکل گیری و رشد جریان است. در طی حوادث بعد از انتخابات برخی از عناصر کلیدی جریان سبز سعی داشتند اینگونه وانمود کنند که این جریان قابل تشبیه به جریان انقلابی مردم قبل از انقلاب است. درحالی که باید گفت اگر همه تعارضات درونی و اشکالات این جریان را نادیده بگیریم و تنها به رفتارشناسی رهبران آن اشاره کنیم خواهیم دید انقلاب اسلامی ایران با رهبری فردی همچون امام خمینی که غایت مصلحت جامعه و رضایت الهی همزمان در گفتار و رفتارش هویدا بود شکل گرفت و به پیروزی رسید. در این سو بررسی رفتار رهبران جنبش سبز که به طور خاص دو کاندیدای ناموفق در انتخابات و رئیس جمهور سابق می باشند، ایجاد شبهات و تناقضات جدی را در عملکرشان نشان می دهد. به طور نمونه در حالی که آقای میرحسین موسوی همواره تاکید به بازگشت به خط اصیل امام خمینی را داشته اند در جریان حوادث بعد از انتخابت با آیت الله منتظری مکاتبه کرده و از ایشان تقاضای راهنمایی و ارشاد برای برون رفت از این شرایط را می خواهند. در حالی که همه آگاهند که امام خمینی با چه نوع بیان و با چه صراحتی از آیت الله منتظری خواستند که درامور سیاسی دخالت نکنند. حال چگونه می توان این تناقض را توجیه کرد؟ فرد ی که آرزومند بازگشت به خط اصیل امام بوده است از کسی که به دستور امام از دخالت درامور سیاسی منع شده اند تقاضای راه حل برای برون رفت از شرایط سیاسی موجود را می خواهند.

رفتار آقای کروبی نیز در نوشتن نامه هایی که ادعاهای مطرح شده در آن هنوز هم از طرف ایشان اثبات نشده است، اثری جز خدشه دار شدن حیثیت نظام و کم رنگ کردن اعتماد عمومی به ساختار قضایی کشور نداشته است. بنابراین آیا می توان با چنین مدیریتی بر جریان سبز آینده ای امیدوارکننده را برای آن انتظار داشت؟

2. رفتار برخی بازیگران اصلی جنبش: اگر در ماههای اخیر رفتار برخی عناصر مرتبط با این جنبش را که عمدتا از خارج از کشور سعی در اثرگذاری و جهت دهی جریان را داشته اند بررسی کنیم به تناقضات و تعارضات بیشتری در پایه های شکل گیری این جریان خواهیم رسید. به طورنمونه می توان به رفتار  محسن سازگارا در طول حوادث بعد از انتخابات اشاره کرد. ایشان بعد ازانتخابات و با شروع برخی اعتراضات خیابانی تقریبا به طور روزانه یک ویدئو را شخصا در سایت یوتیوب قرار می دادند که در آن اصطلاحا آخرین فنون جنگ نرم را به مخاطبان خود آموزش می دادند. ایشان همواره با قطعی و مسلم فرض کردن ادعای تقلب برای مخاطبان، تنها راه حل جایگزین را ساقط کردن دولت و ایجاد زمینه برای بازگشت رئیس جمهور واقعی طرح می کنند و بنابراین همه راهبردهای پیش نهادی ایشان معطوف به تضعیف و ضربه زدن به پایه های نظام بوده است. با این وجود متاسفانه هیچ جهت گیری روشنی از طرف رهبران جنبش در قبال اینگونه دخالت ها صورت نگرفته که این خود بعضا باعث ایجاد تردید در برخی حامیان این جریان شده است.

3. خروجی های جنبش: اگر فرض کنیم خروجی یک سیستم می تواند شاخصه ای برای نشان دادن واقعیت درونی سیستم باشد آنگاه می توان به برخی دیگر از جنبه های آسیب شناسی جنبش پرداخت. چنانچه مجموعه خروجی های این جنبش را در طول ماههای اخیر و یا به بیان دیگر نمودهای عینی که به نوعی به این جنبش مرتبط می شوند را بررسی کنیم آنگاه تناقضات جدی تر و عمیق تری که نه تنها در تعارض با پایه نظام جمهوری اسلامی است بلکه با ارزش های اسلامی نیز در تعارض قرار گرفته است خواهیم رسید. از جمله این موارد می توان به تلاش عده ای برای شعارسازی و یا کم رنگ کردن شعارهای همیشگی مردم در تجمعاتی مانند روز قدس اشاره کرد. آخرین نمونه از اینگونه خروجی ها را نیز می توان در آلبوم اخیر محسن نامجو دید  که متاسفانه سرشار از توهین به ارزش های نظام و اسلام می باشد که از لحاظ توهین به ارزش ها نیز در نوع خود بی نظیر است. با وجود اینگونه تعارضات آشکار در چنین رفتارهایی که البته همه نیز خود را به جریان سبز متصل می کنند هیچ موضع گیری مشخصی نیز در رهبران جنبش دیده نمی شود و حتی این شبهه را ایجاد می کند که شاید ایشان نیز ناراضی از بروز اینگونه رفتارها که استفاده از هرگونه روشی در آن توجیه می شود، نیستند.

بنابراین بر اساس توضیح مختصری که در مورد بعضی از جنبه های آسیب شناسی جنبش سبز گفته شد و در نظر گرفتن اصل کلی در بقاء جریانات سیاسی و اجتماعی در چارچوب نظام جمهوری اسلامی، تنها می توان انتظار داشت که این جنبش به مرور به سمت کم رنگ شدن و اضمحلال پیش رود مگر آنکه عناصر اثرگذار بر این جریان یک تعریف مجدد از اصول بنیادین جریان و راهبردهای خود داشته باشند و مهمتر آنکه در مورد انحرافات و تناقضاتی که به اسم این جنبش شکل گرفته است موضع مشخص و مبتنی بر اصل پایداری نظام اسلامی اتخاذ کنند، چرا که این توصیه همیشگی امام “حفظ نظام از اوجب واجبات است” باید به عنوان معیار انحراف و یا عدم انحراف جریانات سیاسی و اجتماعی همواره مورد نظر قرار گیرد. اما به هر حال فارغ از اینکه چه تصمیمی توسط جنبش گرفته می شود آنچه که باعث امیدواری است استحکام خدشه ناپذیر پایه های نظام است و هر حرکتی که غیر همسو با پایه های نظام شکل گیرد توان بقاء و استمرار را نخواهد داشت چرا که همه می دانیم “ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت”.

نوشتن دیدگاه

فرار از دین

چند روزپیش ریچارد داوکینز(Richard Dawkins) یکی از مشهورترین دانشمندان معاصر، یک سخنرانی عمومی(public lecture) در دانشگاه ما ارائه کرد. استقبال عجیبی از این سخنرانی شد و حتی همه صندلی های سالن کنفرانس دوم که افراد از طریق ودیو کنفرانس سخنرانی را می دیدند پر شد. داوکینز یک زیست شناس و از پیروان سرسخت داروینسم است که نظریات او در باب تکامل در رد نظریه خلقت گرایی مورد توجه بوده است. در سال های اخیر داوکینز به یک نظریه پرداز در انکار خدا و دین تبدیل شده است. او در آخرین کتاب خود با نام “توهم خدا” (The God Delusion) که از جمله کتاب هاب پر فروش سال های اخیر نیز هست عنوان می کند  که خالق ماوراطبیعه به احتمال قریب به یقین وجود ندارد و ایمان دینی یک پندار یا توهم غلط جا افتاده است. وی می گوید باور به خدا باور کاذبی است که در برابر تمام شواهد خلاف خود سخت‌جانی می‌کند.

حال فارغ از اینکه داوکینز کیست و چه می گوید، چیزی که قابل تامل است توجه روز افزون افراد در جامعه غربی به اینگونه افکار و اندیشه هاست. افراد مختلف و بخصوص جوان ها و دانشجویان اشتیاق زیادی به این گونه سخنرانی ها نشان می دهند. در واقع چیزی که در جامعه غربی نمی توان انکار کرد وضعیتی است که در آن افراد در امواج افکار گوناگون رها می شوند و آموزه های دینی و مذهبی نادیده گرفته می شود. شاید بتوان گفت  دین هیچ متولی خاصی در این جوامع ندارد و کلیسا ها کم کم در حال تبدیل شدن به محلی برای جمع شدن تعدادی از افراد ( که اکثرا مسن هستند) در روز های یکشنبه شده است.

حال اگر به سرمایه دین داری در کشورمان نگاه کنیم  شاید بتوان گفت بزرگترین مزیت نسبی جامعه ایرانی یا به طور عام یک جامعه دین مدار این است که دین جزئی از سنت و فرهنگ جداناپذیر مردم است. این مزیت قابل مقایسه با جامعه غربی است که در آن افراد بدون هیچ پشتوانه و آموزه دینی در جامعه رها شده اند و اگر یک جوان هم بخواهد به مفهوم دین فکر کند نهایتا به دانشمندانی همچون داوکینز یا امثال وی خواهد رسید و از اینکه شک گرایی او با نظریات به ظاهر علمی تایید می شود به یک آرامش کاذب روانی می رسد و نهایتا به یک زندگی لذت محور بسنده خواهد کرد.

متاسفانه چیزی که سایه بر این واقعیت می اندازد و باعث می شود ما سرمایه واقعی خودمان را نبینیم و غرب را یک مدینه فاضله بپنداریم عقب بودن اقتصادی و علمی ما از جوامع غربی است که گاهی به اشتباه باعث می شود سرمایه خود را عامل بدبختی و در مقابل بی قیدی جامعه غربی را عامل خوشبختی بپنداریم. از اینکه کشور ما از لحاظ اقتصادی در وضعیت مطلوبی قرار ندارد و سیستم اجرایی و ارائه خدمات عمومی بعضا رضایت مردم را جلب نمی کند شکی نیست و نیز همه می دانیم که جامعه غربی به پشتوانه تحقیقات و پیشرفت های علمی سده های اخیر یک رفاه نسبی را برای مردم خود فراهم کرده است ولی این اختلاف سطح معیشتی و رفاهی نباید منجر به نادیده گرفتن بحران بی هویتی دینی در غرب و سرمایه دین مداری در جامعه خودمان گردد. واقعا مشخص نیست افراد در یک جامعه غربی نهایتا دنبال چه هستند؟ چه کسی مسئول دین گریزی افراد است و جامعه غربی در آینده به چه سمت و سویی خواهد رفت؟

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »